وقتی که که سپیده دم با بیم وهراس دریچه ی کاخ جادویی خود را بر روی خورشید بامدادی می گشاید مرا به یاد بیاور وقتی که شب غرق در رویایی دور و دراز دامن کشان زیر حجاب سیمین خویش می گذرد، از من یاد کن هنگامی که نزدیکی لحظه ی وصل،دل در سینه ات به تپش درآرد وسایه روشن غروب ترا به رویای دلپذیر شامگاهان دعوت کند گوش به سوی جنگل فرا دار تا بشنوی که صدایی آهسته زمزمه می کند: مرا به یاد بیاور مرا به یاد بیاور،آنروز که دست سرنوشت برای همیشه از تو جدایم کرده و غم دوری و گذشت ایام زبان افسرده ام را خاموش ساخته باشد. آن روز به آن روزبه عشق نومیدانه ی من و به وداع آخرینی که با هم کردیم بیندیش زیرا برای دلدادگان دوری و گذشت ایام رامعنایی نیست دلدارمن،تا وقتی که دل دربرم بتپد،قلب من به توخواهدگفت: مرا به یاد بیاور زمانی که دل شکسته ی من برای همیشه در زیر خاک سرد آرمیده باشد و بوته گلی دور از گلهای دیگر آرام آرام بر روی گور من بشکفد، مرا به یاد بیاور مرا به یاد بیاور،آن روز که دیگر از من نشانی در جهان نخواهد بود،اما روح جاودانی من همچون دوستی وفادار به نزد تو خواهد آمد و در خاموشی شب آهسته در گوشت خواهد گفت: مرا به یاد بیاور... Alfred de Musset 
| Design By : LoxTheme.com |
