شهر خاموش من - راز باران


راز باران

خموشانه

 شهر خاموش من ! آن روح بهارانت کو ؟
شور و شیدایی انبوه هزارانت کو ؟
می خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان
نکهت صبحدم و بوی
بهارانت کو ؟
 
کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن
شیهه ی اسب و هیاهوی سوارانت کو ؟
زیر سرنیزه ی تاتار چه حالی داری ؟
دل پولادوش شیر شکارانت کو ؟
 
سوت و کور است شب

 
و میکده ها خاموش اند
 
نعره و عربده ی باده گسارانت کو ؟
چهره ها در هم و دل ها همه بیگانه ز هم
 
روز پیوند و صفای دل یارانت کو ؟
 
آسمانت همه جا سقف یکی زندان است
روشنای سحر این شب تارانت کو ؟

 

  م.سرشک (محمدرضاشفیعی کدکنی )
 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۱ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط سودابه نظرات () |

Design By : LoxTheme.com

bye>