آبستن: باردار، حامله فارسی میانه: آبستن فارسی باستان: a-puca-tanu به معنی دارای تن پسردار، آن که تنش حامل فرزند پسر است. ....................................... آخوند: باسواد، دانا آ+خوند آ: مخفف آقا خوند: از لغت فارسی خاوند (مخفف خداوند) .......................................... آدینه: روز جمعه ایرانی باستان: ati-ayanaka به سویی رفتن، به سویی حرکت کردن، جمع شدن، اجتماع کردن (در عربی هم روز جمعه معنای روز جماعت و روز گردهمایی را میدهد) ایرانی میانه: atenak ....................................... آستین: فارسی باستان: (دست) a+dastaina (پیشوند) .................................................. آسمان: فلک، گردون، مقابل زمین فارسی میانه: آسما اوستایی: asman (آسمن) آسمن به معنای سنگ، سنگی، از سنگ. ارتباط میان آسمان و سنگ به خاطر این است که در اندیشه مردم عهد باستان، آسمان همچون گنبدی سنگی بوده. فارسی باستان: asmanam سانسکریت: asman (سنگ، آسمان) ..................................... آفتاب: خورشید، نور خورشید آف+تاب آف: آب، روشنی (از اینجا رابطه آب روشنایی در فرهنگ ایران مشخص است) تاب: تافتن، پرتو افکندن آفتابه: آف + تابه ..................................... آفرین: ستایش، مدح، تحسین، درود، مرحبا فارسی میانه: آفرین ایرانی باستان: آفرینا اوستایی: afri-vana afri: افسون، دعای خیر vana: آروز، خواست ریشه لغت آفرین از fri به معنی توجه کردن و خشنود کردن میآید. لغت نفرین همان نه آفرین است. ................................... آقا: خواجه، کیا، مهتر از ریشه مغولی aqa (برادر بزرگتر) آغا: شاهزاده خانم، خاتون (عنوانی برای زنان عالی نسب) ............................. آیینه: ایرانی باستان: از ریشه لغت day (دیدن) a+dayanaka(پیشوند) ...................................... اَ: بی، بدون مثال: اَمرداد (بیمرگ)، اَپرویز (شکستناپذیر)، اَنوشیروان (دارای روح جاویدان) ........................................ اتاق: جای دیواردار و مسقف در خانه ترکی: چادر و خیمه مشتق از ot (اُت) به معنای آتش و اتاق یعنی محل نگهداری آتش ......................................... اُجاق: آتشدان ترکی: ojaq (کانون، آتشدان) مشتق از (ot) به معنای آتش + Jaq (پسوند مکان) ....................................... اُستاد: ماهر، حاذق فارسی میانه: awestad ایرانی باستان: ava-stata (پیشوند) گماشته، منصوب stata مشتق از sta به معنی ایستادن و برپا بودن سکایی: avasta (به معنای جا و مکان) پیشوا، رئیس، کسی که در جلو میایستد. .......................................... استکان: واژهای روسی مخفف dastakan برخی میگویند این لغت روسی از لغت فارسی باستان dasta میآید. dasta: ظرفی که با دست میگرفتند و بلند میکردند. بزرگ: کلان، عظیم، مقابل کوچک فارسی میانه: wuzurg فارسی باستان: vazrka مشتق از vaz به معنی قوی، نیرومند ........................................... بزه: خطا، گناه، معصیت فارسی میانه: bazag اوستایی: bazdaka یا bastaka مشتق از band به معنی بیمار بودن، خاموش بودن Band از ban مشتق شده. ban از ریشه bhen هندواروپایی به معنی ضربه زدن، آسیب رساندن ............................................. بستر: جامهای که برای خواب میگسترانند. رختخواب فارسی میانه: wistar ایرانی باستان:) vi-staranaپیشوند) staran مشتق از ریشه star به معنای گستردن و پهن کردن ......................................... بغ: خدا، یزدان، فرشته، بت، صنم، مغ فارسی میانه: bay اوستایی: baya به معنی سرور، ارباب، خدا، یزدان فارسی باستان: baya: بغ، خدا مشتق از ریشه bag به معنی تقسیم کردن در عربی هم قاسم به معنای قسمت کننده، یکی از اسامی و صفات خداوند است. .................................... بلبل: هزاردستان، پرندهای معروف از عربی آمده، از ریشه سامی BL به معنای غلغل کردن، صدا برآوردن بلبلالابریق: لوله کوزه در فارسی هم بلبله به معنای کوزه لولهدار و کوزه شراب است. ................................... بندر: محلی در ساحل دریا یا رودخانه که محل توقف و بارگیری و باراندازی وسایل نقلیه دریایی است. احتمالاً مشتق از ریشه band به معنی بستن، مسدود کردن. بندر به معنای جای بسته و محصور است. .................................... بنده: غلام، خدمتکار فارسی میانه: bandage ایرانی باستان: bandaka مشتق از band به معنای بستن .................................... بنفشه: نام گلی معروف فارسی میانه: wanefsag سانسکریت: vana-puspa vana به معنی گل جنگلی، گل وحشی – puspa به معنی گل، شکوفه در اوستایی هم معنی لغوی بنفشه گل جنگلی است. .................................. بهشت: جنت، فردوس فارسی میانه: wahishta: بهترین، بهشت اوستایی: vahista: بهترین، بهترین هستی ....................................... بیگانه: ناآشنا، غریبه، ناشناس فارسی میانه: begang مشتق از beg: بیرون، خارج .................................... بیمار: مریض، ناخوشایند، دردمند شاید از ایرانی باستان Upai-mara:در حال مرگ از ریشه mar به معنای مردن .................................. بیوه: زن شوهر مرده فارسی میانه: wewag اوستایی: vidara ایرانی باستان: vidarak سانسکریت: vidhara همگی از ریشه هندواروپایی به معنای جدا کردن و دور کردن میآیند. از همین کلمه لاتین vidua و انگلیسی widow به وجود آمدهاند. شاید لغت ترکی bibi از لغت فارسی بیوه آمده باشد. .................................. بنه: بار و اسباب فارسی میانه: bunag: توشه سفر، مسکن، اقامتگاه ایرانی باستان: budnaka مشتق از budna به معنای بن، پایه و اساس ................................... بوسه: ماچ، بوس احتمالاً از کلمه هندواروپایی به معنای لب و بوسه میآید. شاید از کلمه ایرانی باستان bauds از ریشه baud به معنای بوییدن آمده باشد. ............................... بوم: زمین فارسی میانه: bum به معنی بوم، زمین، سرزمین، کشور فارسی باستان: bum به معنای جهان، محل بودن و زیستن مشتق از ریشه bar به معنای بودن .................................... بها: قیمت، ارزش، نرخ فارسی میانه: wahag ایرانی باستان: vahaka مشتق از vah به معنای داد و ستد کردن. سانسکریت: vasna به معنای بها، ارج، قیمت ...................................... پاو: (pad) پاسبان، نگهبان فارسی باستان: pata حالت فاعلی مفرد از patar به معنای پاینده، محافظ و مراقب مشتق از ریشه pa به معنی پاییدن و مراقبت کردن. اوستایی: patar به معنی نگهبان و مراقب سانسکریت: patar به معنی نگهبان و مراقب ........................................ پارسا: پرهیزکار، پاکدامن، زاهد، پارسی فارسی باستان: parsa به معنی پارس، پارسی احتمالاً با لغت پارسی در فارسی میانه parsig که مشتق از پارس است، مرتبط است. ...................................... پاس: نگاه داشتن و نگاهبانی و حراست کردن و استوار داشتن فارسی میانه: pas فارسی باستان: paca به معنی مراقبت، حراست، مشتق از ریشه pa به معنی پاییدن و حفظ کردن. اوستایی و سانسکریت: patra به معنی ظرف، آوند (نگهدارنده و حفظ کننده) سکایی: pattara (ظرف صدقات) ...................................... پاییز: برگریزان، خزان، یکی از فصول چهارگانه فارسی میانه: padez ایرانی باستان: (زمستان) pati- zaya (نزدیک زمستان) .................................... پالیز: باغ و بوستان و کشتزار ایرانی باستان: pari-daiza، pari به معنی حصار کردن، پیرامون چیزی حصار کشیدن. Daiza به معنی انباشتن و روی هم چیدن. ..................................... پتیاره: دشمن، مخالفت، عداوت فارسی میانه: patyarag به معنی دشمن، ضد، مخالف ایرانی باستان: paty-arka (پیشوند): مخالفت، خصمانه کردن .................................. پدر: بابا، والد، اَب فارسی میانه: pidar فارسی باستان: pitar سانسکریت و اوستایی: pitar هندواروپایی: peter از ریشه pe یا pa (پاییدن و مراقب بودن) ........................................ پدرام: آراسته و نیکو و خوش و خرم ایرانی باستان: (آرامش، آسودگی، صلح) pati+raman (آقا و سرور) ................................. پدید: آشکار، روشن، نمایان فارسی میانه: padid به معنی به دید، در دید، آشکار Pa+did: مشتق از diti در ایرانی باستان به معنای دید، روشنی، وضوح ................................. پرتقال: نوعی از مرکبات برگرفته از نام کشور پرتغال. اولین بار پرتغالیها نهال درخت پرتقال را از چین به اروپا بردند. و به دستیاری آنان این میوه در اروپا، امریکا و ایران شناخته شد. پرتقال به زبان آلمانی: Apfel-sine به معنی سیب چین است. مثال بعضی از خوردنیها که به نام شهر یا کشور منسوب هستند: هندوانه: که از هند آمده. .................................... پرستو: نام پرندهای است. فارسی میانه: paristag ریشه کلمه کاملاً معلوم نیست. شاید مرتبط با پرستیدن و شاید مرتبط با پریدن باشد. در فارسی میانه paristan به معنای پریدن است. ..................................... پرگار: آلتی فلزی برای کشیدن دایره و خطوط. پرگال هم گفته میشود. ایرانی باستان: (از ریشه kar به معنی کشیدن) pari-kara (پیشوند به معنای پیرامون) اوستایی: pairi-kara به معنی شیارکشی .................................. پرونده: بسته قماش و اسباب را گویند. بعضی لفافه قماش و اسباب را گفتهاند. یعنی پارچهای که قماش را بدان پیچند. مجموعه سندها و نوشتهها راجع به یک نفر یا یک موضوع یا یک کار که در یک جا جمعآوری شده باشد. ایرانی باستان: (بستن) pari-bandaka (پیشوند) فارسی میانه: parwand به معنی محوطه، جای محصور .................................. پسته: میوه معروف فارسی میانه: pistag احتمالاً مربوط است به کلمه پستان و به علت شباهتش به نوک پستان .................................. پشه: حشرهای است. فارسی میانه: paxsag شاید مشتق از ایرانی باستان paxsaka به معنای جزء، ذره، خرده، قابل مقایسه با لغت عربی بَعوضه به معنای پشه که مشتق از بعض (جزء، بخش، خرده و ذره) است. ................................... پلک: پوست گرداگرد چشم ایرانی باستان: pataka به معنای پوشش از ریشه pat به معنی پوشاندن، احاطه کردن. توجه به لغت پتو (patou) شود. ................................ پنام: پارچهای چهارگوشه که در دو گوشه آن دو بند دوزند و زرتشتیان در وقت خواندن اوستا یا نزدیک شدن به آتش آن را به روی خود بندند. فارسی میانه: padam اوستایی: paiti-dana به معنی پوشش حفاظی، پوشش دفاعی .................................... پند: اندرز، نصیحت فارسی میانه: pand: راد، سیر، طریق، پند، اندرز ایرانی باستان: panta/panti : راه، طریق اوستایی: pant: راه، طریق مشتق از هندواروپایی pent به معنی وارد شدن، قدم گذاشتن، رفتن ................................... پهلوان: بسیار توانا، دلیر، شجاع، قهرمان پَهلو: مردم شجاع و دلاور فارسی میانه: pahlaw (پارت) ................................... پیغام: پیام، خبر، آگهی ایرانی باستان: (مشتق از ریشه gam به معنی آمدن) pati-gama (پیشوند) اوستایی: paiti+gam به معنای بازگشتن، برگشتن ................................. پیک: قاصد فارسی میانه: paya (پیک) ایرانی باستان: padika مشتق از ریشه pad (پا) سانسکریت: padika پیاده، سرباز پیاده ...................................... پیکار: جنگ، رزم، نبرد فارسی میانه: pahikar ایرانی باستان: (مشتق از ریشه kar به معنی جنگیدن، پیکار کردن) pati-kara (پیشوند) ......................................... پیکر: قالب، کالبد، صورت هر چیز فارسی میانه: pahikar فارسی باستان: (مشتق از ریشه kar به معنی کردن، انجام دادن) pati-kara (پیشوند) سانسکریت: prati-krti به معنی چهره، تصویر پیکر و پیکار تقریباً شبیه هم هستند. ............................... تابستان: یکی از فصول چهارگانه فارسی میانه: tabistan مرکب از Tab به معنی گرما، تابش ایرانی باستان: tapah به معنی گرما، مشتق از Tap به معنی تافتن .................................... تازیانه: شلاق فارسی میانه: tazanag ایرانی باستان: tacanaka به معنی تازیانه از ریشه tak به معنی تاختن، دویدن. اصل و ریشه تازیانه و تافتن یکی است. تازیانه آن چیزی است که برای تاراندن حیوان از آن استفاده میشود. ..................................................... تَر: مرطوب، خیس، تازه، جوان فارسی میانه: Tar ایرانی باستان: tarna اوستایی: taaruna به معنی جوان، تازه، پسربچه ..................................... تنبان: پا، جامه، شلوار ایرانی باستان: (مشتق از ریشه pa به معنی پاییدن، حفظ کردن) tana-pana (تن) دوستان نازنینم برای آگاهی بیشترمیتوانیدبه این منبع مراجعه فرمایید: فرهنگ ریشه شناختی زبان فارسی، نویسنده: دکتر محمد حسن دوست، ناشر: فرهنگستان زبان و ادب فارسى، چاپ اول، تاریخ نشر: ۱۳۸۳ شمسى باتشکر:سودابه
| Design By : LoxTheme.com |
