درین شبها - راز باران


راز باران

 

درین شبها

که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر میترسد

درین شبها

که هر آئینه با تصویر بیگانه است

درین شبها

که پنهان میکند هر چشمه ای سر و سرودش را

درین شبهای ظلمانی

چنین بیدار و دریاوار

توئی تنها که میخوانی

توئی تنها که می بینی

توئی تنها که می بینی

هزاران کشتی کالای این آسوده بندر را

بسوی آبهای دور ، چون سیلاب در غرش

توئی تنها که میخوانی

رثای قتل عام و خون پامال تباران شهیدان را

توئی تنها که میفهمی

زبان رمز و آواز چگور ناامیدان را

بر آن شاخ بلند ، ای نغمه ساز باغ بی برگی

بمان تا بشنوند از شور آوازت

درختانی که اینک در جوانه های سرد باغ در خوابند

بمان تا دشتهای روشن آئینه ها ، گلهای حویباران

تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را

ز آواز تو دریابند

تو غمگین تر سرود حسرت و چاووش این ایام

تو بارانی ترین ابری که می گرید

بباغ مزدک و زرتشت

تو عصیانی ترین خشمی که میجوشد

ز جام و ساغر خیام

درین شبها

که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر میترسد

و پنهان میکند هر چشمه ای سر و سرودش را

درین شبهای ظلمانی

چنین بیدار و دریاوار

توئی تنها که میخوانی

                                    م.سرشک

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۱ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط سودابه نظرات () |

Design By : LoxTheme.com

bye>