درین شبها که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر میترسد درین شبها که هر آئینه با تصویر بیگانه است درین شبها که پنهان میکند هر چشمه ای سر و سرودش را درین شبهای ظلمانی چنین بیدار و دریاوار توئی تنها که میخوانی توئی تنها که می بینی توئی تنها که می بینی هزاران کشتی کالای این آسوده بندر را بسوی آبهای دور ، چون سیلاب در غرش توئی تنها که میخوانی رثای قتل عام و خون پامال تباران شهیدان را توئی تنها که میفهمی زبان رمز و آواز چگور ناامیدان را بر آن شاخ بلند ، ای نغمه ساز باغ بی برگی بمان تا بشنوند از شور آوازت درختانی که اینک در جوانه های سرد باغ در خوابند بمان تا دشتهای روشن آئینه ها ، گلهای حویباران تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را ز آواز تو دریابند تو غمگین تر سرود حسرت و چاووش این ایام تو بارانی ترین ابری که می گرید بباغ مزدک و زرتشت تو عصیانی ترین خشمی که میجوشد ز جام و ساغر خیام درین شبها که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر میترسد و پنهان میکند هر چشمه ای سر و سرودش را درین شبهای ظلمانی چنین بیدار و دریاوار توئی تنها که میخوانی م.سرشک
| Design By : LoxTheme.com |
