بازی روزگار شاید زمان بتواند اندوه ِناباورانۀ تمام شبهای تلخ ِگریه های سوزان مرا به فراموشی بسپارد ... .امّا قلب من گوئی در آن سوی زمان هرگز تاب و توان جفای نا مردانۀ تو را نخواهد داشت و با پرواز در آن سوی رهائی هنوز اندکی از زخم جفاهای تو را نیز با خود خواهد برد نه برای شِکوه، نه برای گریه ،بلکه برای نشان دادن عظمت ایثاروگذشت... آری ایثاروگذشت.... وقتی که چشمهایم را به فراموشی می سپارم وبه خوابی ابدی برای دیدار تو سفر میکنم تصویر تو را چون رقص نا مفهوم ستاره های چشمانم مینگرم.. در این روزهای بی تو زندگی چیزی جز سر کردن با این تصویرهای خیالی وموهوم نیست کاش میدانستی... کاش میدانستی که چقدر دلگیرم چقدر تنهایم اکنون که بدون رسیدن به تو ،تنها و دلسوخته به پرواز ابدی خویش نزدیکم ،بیشتر دلم میگیرد کنون که روحم، روح سراسر زخم خورده ام چون برگ خزان درآغوش بادها رها شده، بگذار دستهای مهربانت را ببوسم آه، می دانم ... میدانم که با رفتنم دیگر قلبی در تب و تابم نخواهد سوخت آری زندگی به پایان میرسد ،امّا زمان هرگز از تکرار نخواهد ایستاد وبی آنکه من بخواهم، خود، بازی جفای ناجوانمردانه ات رادر برابر حیرت ِچشمانت تکرار خواهد کرد وتو از این همه حسابگری روزگاردر شگفت خواهی ماند.... زمستان 1384 Soudabeh** 
| Design By : LoxTheme.com |
