آمداما - راز باران


راز باران

 

 

آمدامادرنگاهش آن نوازش ها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود
نقش عشق و آرزوازچهره دل شسته بود
عکس شیدایی درآن آیینه سیما نبود
لب همان لب بودامابوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود امامست وبی پروا نبود
دردل بیزار خود جزبیم رسوایی نداشت
گرچه روزی همنشین جزبامن رسوا نبود
درنگاه سرداوغوغای عشق خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
دیدم آن چشم درخشان را ولی دراین صدف
گوهراشکی که من میخواستم پیدا نبود
برلب لرزان من فریاد عشق خاموش شد
آخرآن تنها امیدجان من تنها نبود
جزمن و او دیگری هم بود اما ای دریغ
آگه از درد دلم زان عشق جان فرسا نبود
ای نداده خوشه ای زان خرمن زیباییم
تا نبودی درکنارم زندگی زیبا نبود

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱۳ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ توسط سودابه نظرات () |

Design By : LoxTheme.com

bye>