راز باران


راز باران

 

به مناسبت ۲۹ بهمن(۵اسفند باستانی)

در گاهشمار باستانی ایرانیان ، هر یک از دوازده ماه سال دارای سی روز بود و هر روز به نام یکی از ایزدان خوانده می شد . در میان سی اسم روزها ، دوازده روز با یکی از ماههای سال هم نام بود . برای نمونه هنگامی که روز تیر از ماه تیر یا روز مهر از ماه مهر فرا میرسید ، مردم به جشن می پرداختند . ایرانیان باستان به گونه ای نمادین هر پدیدار زمینی را دارای پاینده ای آسمانی به نام «ایزد» یا «امشاسپند» می دانستند که در این میان ، ایزد بانوی اسپندارمذ ( اسفند ) ، نگاهبان زمین به شمار می رفت .

 

پیش از پرداختن به این امشاسپند ، نخست به نمایه زنانه زمین می نگریم و اینکه چرا پنجم اسفند ( ۲۹ بهمن گاهشمار کنونی )   ( روز اسپندارمذ) در ایران باستان «روز زن» خوانده می شد .
در چند قسمت از اوستا ، همسازی و همنوایی زنان و زمین را اینگونه میخوانیم : « آن زنپرهیزکار و این زمین در برگیرنده ما را سرور زنان می خوانیم »(یسنا ،۳۱:۱).« اینک زمین را می ستاییم ، زمینی که ما را در آغوش دارد .ای اهوره مزدا ، زنان را می ستاییم ، زنانی که از آن تو به شمار می آیند و از بهترین راستی بر خوردارند » (یسنا،۳۸:۱).« زمینی که دیر زمانی کشت نشده بماند و بذری بر آن نیفشانند ، نا شادکام و خواهان بذر افشانی است ، همچون دوشیزه ای خوش اندام که دیر زمانی بی فرزند مانده باشد و همسری نیک آرزو کند . کسی که زمین را با دستهایش از چپ و راست بکارد ، زمین به او فراوانی می بخشد ، به سان باکره ای که به سرای همسر می رود و برایش فرزندانی می زاید ، زمین نیز میوه های فراوان به بار می آورد »(وندیداد،۲۵و۳:۲۴).در کتاب پهلوی «بن دهش» نیز زمین : ماده و آسمان : نر دانسته شده است . مولانا جلال الدین بلخی می گوید :

آسمان ، مرد و زمین ، زن در خرد                               

  هر چه آن انداخت ، این می پرورد
هست سرگردان فلک اندر زَمَن                                    

همچو مردان گرد مکسب بهر زن
وین زمین کدبانویی ها می کند                                   

  بر ولادت و رضاعش می تند
پس زمین و چرخ را دان هوشمند                                  

چون که کار هوشمندان می کنند

و زمانی که آدمیان نادان ، زمین هوشمند را می آزارند ، خروش روانش نت چرخ می رسد و به درگاه دادار ، این گونه گله می گذارد : « پیکره ساز من که بود ؟ آمدنم بهر چه بود ؟ خشم و چپاول و ستم ، مرا میان گرفته است . پشت و پناه من تویی ، یاور من کدام کس است ؟»(یسنا،۲۹:۱)« چه هنگام چنین کسی با دستان توانایش مرا یاری می دهد ؟»(۲۹:۹).زمین زیبا و نازکدل ، از دیدگاه درون بینا و عارفان ، در آغاز ، زاده ای آزاد از هر زیان و پالوده ای از همه پلیدیها بود و در فرگشت آفرینش است :

که از آتش و آب و از باد و خاک                                   

شود تیره روی زمین تابناک

در « زراتشت نامه » از زبان « سپندار مذ » آمده است :

چنین است فرمان داد آفرین           

   که پاکیزه دارند روی زمین
ز خون و پلیدی و مردگان              

  نباید که آلوده باشد جهان
به جایی که نبود بر او کشتزار       

    نه آب روان را بر او برگذار
نسا و پلیدی بدانجا برند                

   که مردم بر آن راه برنگذرند
چو آباد باشد به کشت و به کار                 

به مردم رسد سود از او بی شمار
به گیتی بود آن کسی بهترین                   

    که کوشد به آباد کردن زمین
چو بشنودی این پند را کار بند                  

که پندی است شایسته و سودمند

اسفندگان ، روز سپاس از زنان

در گاهشمار کهن ، پنجم اسفند را که به نام ایزد بانو اسپندارمذ بود ، جشن می گرفتند و روز «زن» به شمار می آوردند . در تقویم کنونی این روز به ۲۹ بهمن ماه افتاده است . از چگونگی این جشن ، آگاهی چندانی به جای نمانده است . ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه می نویسد : « اسفندارمذماه : روز پنجم آن ، روز اسفندارمذ است و برای اتفاق دو نام ، آن را چنین نامیده اند و معنای آن : عقل و حلم است . و اسفندارمذ فرشته موکل به زمین است و نیز بر زنهای درستکار ، عفیف ، شوهر دوست و خیرخواه موکل است . در زمان گذشته ، این ماه و به ویژه این روز ، عید زنان بوده و در این عید ، مردان به زنان بخشش می نمودند و هنوز این رسم در اصفهان ، ری و دیگر بلدان پهله ( سرزمین های پهلوی زبان ) باقی مانده و به فارسی مزدگیران می گویند » .
در « برهان قاطع » نیز چنین آمده است : « در این روز ، جشن سازند و عید نمایند . نیک است رخت نو پوشیدن و درخت نشاندن در این روز به اعتقاد ایشان . و به معنی زمین هم گفته اند . و نام فرشته ای هم هست که موکل زمین و درخت ها و جنگل هاست و مصالح این ماه ، بدو تعلق دارد » .
به نوشته « بن دهش » هر گلی از آن یکی از امشاسپندان می باشد و برای اسپندارمذ ، گل « پلنگ مشک » را نیاز می نمودند .
اسپندارمذ ، ایزد نگاهبان زمین

در کتاب پهلوی « گزیده های زاد سپرم » ایزد اسپندارمذ این گونه نموده شده است : دوشیزه ای با جامه تابناک و کمربند زرین که بر آن سی وسه بند به چشم می خورد . مادر همه زایشمندان روی زمین است و از برای سرشت مادری و نیک مهری ، همه آفریدگان را که فرزندان اویند ، می بخشاید . این امشاسپند افزون بخش ، هرگز خواهشی از اورمزد نمی خواهد ؛ زیرا به سبب درست اندیشی ، تا فرجام جهان ، بردبار و بدون شکایت است .
کتاب « بن دهش » نیز درباره این مادر باکره می گوید : نیکویی وی در قناعت است . همه بدیهایی را که بر زمین می رسد ، فرو می خورد . او را کمال اندیشی اینکه همه بدی را که به او کنند ، به خرسندی بپذیرد . او را رادی (بخشندگی) اینکه همه آفریدگان از او زنده اند .
در « روایت پهلوی » نخستین مرد گیتی ( کیومرد ، کیومرث ) از مام زمین ( اسپندارمذ ) زاده می شود : مردم از آن گل اند که گیومرث را از آن ساخت ؛ به سان نطفه در اسپندارمذ ( زمین ) جای داد و گیومرت را اسپندار مذ ، بیافرید و زاد .
در گاتها ( سروده های زرتشت ) می خوانیم که اسپندارمذ ، آدمی را پاکی می بخشد (۵۱:۲۱). پناهگاه نیک ماست و پایداری و توانایی را به ما ارزانی می دارد . اهوره مزدا در پرتو اشه ( عشق ، نظم ) از آغاز زندگی ، گیاهان را بر آن برویانید(۴۸:۶).نام سپندارمذ از ریشه « س پنت آرم ئیتی » می باشد . سپنت یا سپند را پاک و مقدس ، و نیز افزاینده ، معنی کرده اند . «آرم»+پسوند «ئیتی» می تواند به معنی رامش بخش باشد . بنابراین سپندارمذ می شود : « رامش بخش » یا « فزاینده پاک » .
در گاتها بارها این ایزد به گونه « آرمئیتی » آمده و دور نیست که اسطوره « باغ ارم » با چشمداشت به زمین بهشتی ساخته و پرداخته شده باشد .
«
مسعود سعد سلمان » درباره این روز سروده :

سپندار مذ روز خیز ای نگار                              

    سپندار  ما را و جام می آر
می آر از پی آنکه بی می نشد                      

           دلی شادمان و تنی شاد خوار
سپندار بی آنکه چشم بدان    

                                 بگرداند ایزد از این روزگار

 

منابع :
-    
فرهنگ نامهای اوستا / هاشم رضی
-    
گاتها / ترجمه ح . وحیدی
-    
اوستا / گزارش ج . دوستخواه
-    
بن دهش / ترجمه مهرداد بهار
-    
روایت پهلوی / ترجمه مهشید میرفخرایی
-    
گزیده های زادسپرم / ترجمه راشد محصل
نویسنده : امید عطایی فرد

 

raze baran

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط سودابه نظرات () |

 


عشق گاهی خواهش برگ است در اندوه تاک
عشق گاهی رویش برگ است در تن پوش خاک

عشق گاهی ناودان گریه ی اشک بهار
عشق گاهی طعنه بر سرو است در بالای دار

عشق گاهی یک تلنگر بر زلال تنگ نور
پیچ و تاب ماهی اندیشه در ژرفای تور

عشق گاهی می رودآهسته تا عمق نگاه
همنشین خلوت غمگین آه

عشق گاهی شور رستن در گیاه
عشق گاهی غرقه ی خورشید در افسون ماه

عشق گاهی سوز هجران است در اندوه نی
رمز هوشیاریست در مستی می

عشق گاهی آبی نیلوفریست
قلک اندیشه ی سبز خیال کودکیست

عشق گاهی معجز قلب مریض
رویش سبزینه ای در برگ ریز

عشق گاهی  شرم خورشید است  در قاب غروب
روزه ای با قصد قربت ذکر بر لب پایکوب

عشق گاهی  هق هق آرام  اما بی صدا
اشک ریز ذکر محبوب است  در پیش خدا


مزه ی شیرین  وحدت می دهد

عشق گاهی  شوری هجران دوست
تلخی هرگز ندیدن های اوست

عشق گاهی یک سفر در شط شب
عشق پاورچین نجوای دو لب

عشق گاهی  مشق های کودکیست
حس بودن با خدا در سادگیست

عشق گاهی  کیمیای زندگیست
عشق در گل  راز ناپژمردگیست

عشق گاهی  هجرت از من  تا ما شدن
عشق یعنی با تو بودن ما شدن

عشق گاهی بوی رفتن می دهد
صوت شبناک تو را سر می دهد

عشق گاهی نغمه ای  در گوش شب
عادتی شیرین  به نجوای دو لب

عشق گاهی  می نشیند روی بام
گاه با صد میل  می افتد به دام

عشق گاهی  سر به روی شانه ای
اشک ریز آخر  افسانه ای

عشق گاهی  یک بغل دلواپسی
عطر مستی ساز  شب بو اطلسی

عشق گاهی هم حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند

عشق گاهی نو بهاری  گاه پاییزی سرخ زرد!
گاه لبخندی به لب های تو  گاهی کوه درد

عشق گاهی  دست لرزان تو می گیرد  درون دست خویش
گاه مکتوب تورا ناخوانده می داند زپیش

عشق گاهی راز پروانه است  پیرامون شمع
گاه حس اوج تنهاییست در انبوه جمع

عشق گاهی  بوی یاس رازقی
ساقدوش خانه ی  بن بست یاد مادری

عشق گاهی هم خجالت می کشد
دستمال تر به پیشانی عالم می کشد

عشق گاهی  ناقه ی اندیشه ها را  پی کند
هفت منزل را  تا رسیدن بی صبوری طی کند

عشق گاهی هم نجاتت می دهد
سیب در دستی و صاحبخانه راهت می دهد

عشق گاهی در عصا پنهان شود
گاه بر آتش  گلستان می شود

عشق گاه  رود را خواهد شکافت
فتنه ی نمرودیان زو رنگ باخت

عشق گاهی خارج از  ادراک هاست
طعنه ی لولاک  بر افلاک هاست

عشق گاهی  استخوانی در گلوست
زخم مسماریست  در پهلوی دوست

عشق گاهی ذکر محبوب است  بر نی های تیز
گاه در چشمان مشکی  اشک ریز

عشق گاهی خاطر فرهاد و شیرین می کند
گاه میل لیلی اش  با جام مجنون می کند

عشق گاهی تاری یک آه بر آیینه ای
حسرت نا دیدن معشوق در آدینه ای

عشق گاهی موج دریا می شود
گاه با ساحل هم آوا می شود

عشق گاهی  چاه را منزل کند
یوسفین دل را  مطاع دل کند

عشق گاهی هم به خون آغشته شد
با شقایق ها نشست و  هم نشین لاله شد

عشق گاهی  در فنا معنا شود
واژگان دفتر  کشف و تمناها شود
عشق را گو  هرچه  می خواهد شود

با تو اما  عشق  پیدا می شود
بی تو اما عشق کی معنا شود؟

 

 کیوان شاهبداغی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٥ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط سودابه نظرات () |

 

مشت می کوبم بر در

پنجه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم خفقان

من به تنگ آمده ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم

آی

با شما هستم

این درها را باز کنید

من به دنبال فضایی می گردم

لب بامی

سر کوهی

دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم

آه

می خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایم به شما هم برسد

من به فریاد همانند کسی

که نیازی به تنفس داد

مشت می کوبد بر در

پنجه می ساید بر پنجره ها

محتاجم

من هم آوازم را سر خواهم داد

چاره درد مرا باید این داد کند

از شما خفته ی چند

چه کسی می آید با من فریاد کند ؟

فریدون مشیری

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢۳ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط سودابه نظرات () |

 

این متن توسط مؤسسه ی آنتونی رابینز برای موفقیت شما تهیه شده است

 و تا بحال 10 بار در سرتاسر جهان ارسال گردیده است

و بدون شک یکی از بهترین متون موفقیتی است که دریافت می کنید.

به مردم بیش از آنچه انتظار دارند بدهید و این کار را با شادمانی انجام دهید.
با مرد یا زنی ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید.

برای اینکه وقتی پیرتر می شوید،

مهارت های مکالمه ای مثل دیگر مهارت ها خیلی مهم می شوند.
همه ی آنچه را که می شنوید باور نکنید،

 همه ی آنچه را که دارید خرج نکنید و یا همان قدر که می خواهید نخوابید.
وقتی می گویید: دوستت دارم. منظورتان همین باشد.
وقتی می گویید :متاسفم. به چشمان شخص مقابل نگاه کنید.
به عشق در اولین نگاه باور داشته باشید .
هیچ وقت به رؤیاهای کسی نخندید.
مردمی که رؤیا ندارند هیچ چیز ندارند.
عمیقاً و با احساس عشق بورزید.
ممکن است آسیب ببینید

 ولی این تنها راهی است که به طور کامل زندگی می کنید.
در اختلافات منصفانه بجنگید و از کسی هم نام نبرید.
مردم را از طریق خویشاوندانشان داوری نکنید.
آرام صحبت کنید ولی سریع فکر کنید.
وقتی کسی از شما سوالی می پرسد که نمی خواهید پاسخ دهید،

 لبخندی بزنید و بگویید :چرا می خواهی این را بدانی؟
به خاطر داشته باشید

 که عشق بزرگ و موفقیت های بزرگ مستلزم ریسک های بزرگ هستند.
وقتی کسی عطسه می کند به او بگویید :عافیت باشد .
وقتی چیزی را از دست می دهید، درس گرفتن از آن را از دست ندهید.
این سه نکته را به یاد داشته باشید:

 احترام به خود، احترام به دیگران و مسئولیت همه کارهایتان را پذیرفتن.
اجازه ندهید یک اختلاف کوچک به دوستی بزرگتان صدمه بزند.
وقتی متوجه می شوید که اشتباهی مرتکب شده اید،

 فوراً برای اصلاح آن اقدام کنید.
وقتی تلفن را بر می دارید لبخند بزنید،

 کسی که تلفن کرده آن را در صدای شما می شنود.
زمانی را برای تنها بودن اختصاص دهید.
یک دوست واقعی کسی است که دست شما را بگیرد و قلب شما را لمس کند

raze baran

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢۳ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط سودابه نظرات () |

 

 

آتشی بود و فسرد
رشته ای بود و گسست
دل چو از بند تو رست
جام جادویی اندوه شکست
آمدم تا بتو آویزم
لیک دیدم که تو آن شاخه بی برگی
لیک دیدم که تو بر چهره امیدم
خنده مرگی
وه چه شیرینست
بر سر گور تو ای عشق نیاز آلود
پای کوبیدن
وه چه شیرینست
از تو ای بوسه سوزنده مرگ آور
چشم پوشیدن
وه چه شیرینست
از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن
در بروی غم دل بستن
که بهشت اینجاست
بخدا سایه ابر و لب کشت اینجاست
تو همان به ‚ که نیندیشی
بمن و درد روانسوزم
که من از درد نیاسایم
که من از شعله نیفروزم


فروغ فرخزاد

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٦ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ توسط سودابه نظرات () |

 

سلام ای غروب غریبانه دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خدا حافظ ای قصه عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعرشبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

نمی مانی ای مانده بی من توتنها

تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب

تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تورا می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد

به دل می سپارم تورا تا نمیرد

اگر چشمه واژه از غم نخشکید

اگر روزگار این صدا را نگیرد

 

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبزرفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهار همیشه

 

 قصه ها همیشه به پایان میرسند......

raze baran

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٠ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط سودابه نظرات () |

 


مرا خواهی دید

 


روزی که باز خواهی گشت

 


دل مرده و تکیده

 


در گوشۀ ویرانۀ تنهائی ها

 


که می سوزد جانم به سان ِپروانه

در کورسوی شمع غصّه ها .

 


مرا خواهی دید...

 


ôبهار ها آمدند ورفتند

 


امّا من گل ِ بوسه های مهربانت را بر گونه هایم

 


خشک شده می بینم .

 


بهار ها آمدند اما در کوچه های غم گرفتۀغربت دلها

 


دیگر از صفای بارانی ِ مهربانی خبری نیست.. ô

 


اکنون که آسمان ِبی ستارۀاین شبهای بی احساس

 


چهرۀ زشت جدائی را به من نشان داد،

 


وروزگار تیز چنگال رخسارۀ قلب پاکم را خراشید

 


بگذار آرام ،آرام شعر مرگ را زمزمه کنم .

 


ô

 


اکنون که در هجران تو گرفتارم

 


آشنایی جز غم نمی یابم

 


اکنون که بلبلان بر شاخسار های نا امیدی و انتظار

یک به یک مرده اند

 



وجز صدای نازیبای کلاغان جدایی

چیزی به گوش نمی رسد


بگذار چشم من تا قیامت بگرید،بگرید

 


از این لحظه های باهم بودن که نیست ،نیست



یادت جز لانۀ کوچک وشکستۀ قلبم

آشیانی دیگر ندارد

 


بگذار تا که با مرگم همچون پرنده ای

 


در ابدیت به پرواز در آید

 


نامت همچون جوانه های خفتۀ روی شاخه ها

 


با طلوع اولین صبح بهاری به شکوفه خواهد نشست

 


واشک ها را به جشن سالیانۀ خاطره ها دعوت خواهد کرد

 


ومن با پاکی و خیسی جاده های چشمانم

 


چشم به راه آمدنت می مانم

 


اما مگذار ،مگذار که

 


نامم همچون شمع در تند باد حادثه های روزگار

 


رو به خاموشی رود .

 


فقط بگذار با رفتنم آن کبوتر تازه رسیده

از سرزمین نیستی ها

 


در آسمان خاطره ها تا ابد جاودانه بماند...

 


soudabeh

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٥ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط سودابه نظرات () |

 




شب بود و ابر تیره و هنگامه باد

ناگاه برگ زرد ماه از شاخه افتاد!

من ماندم و تاریکی و امواج اوهام

در جنگل یاد!

 

آسیمه سر، در بیشه‌زاران می‌دویدم.

فریادها بر می‌کشیدم.

درد عجیبی چنگ‌زن در تار و پودم.

من، ماه خود را،

گم کرده بودم!

 

از پیش من صف‌های انبوه درختان می‌گذشتند

...- « بی ماه من، اینها چه زشتند! ...»

 

-        آیا شما آن ماه زیبا را ندیدید؟

-        آیا شما، او را نچیدید؟...

 

ناگاه دیدم فوج اشباح

دست کسی را می‌کشند از دور، با زور

پیش من آوردند و گفتند:

اهریمن است این!

                    خودکامه باد!

دیوانه مستی که نفرین‌ها بر او باد!

 

ماه شما را

این سنگدل از شاخه چیده‌ست!

او را همه شب تا سحر در بر کشیده‌ست!

آنگاه تا اعماق جنگل پر کشیده‌ست.

 

من دستهایم را به سوی آن سیه‌چنگال بردم

شاید گلویش را فشردم!

چیزی دگر یادم نمی‌آید ازین بیش

از خشم، یا افسوس، کم‌کم رفتم از خویش!

 

دربیشه‌زار یادها، تنهای تنها

افتاده بودم، باد در دست!

در آسمان صبحدم، ماه،

می‌رفت سرمست!

فریدون مشیری

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٥ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط سودابه نظرات () |

 

 

دل من دیر زمانی است که می پندارد :

« دوستی » نیز گلی است ؛

مثل نیلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظریفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه نازک را

                       - دانسته-

                          بیازارد !

 

در زمینی که ضمیر من و توست ،

از نخستین دیدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هایی است که می افشانیم .

برگ و باری است که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش « مهر » است

 

گر بدانگونه که بایست به بار آید ،

زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید .

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف ،

که تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس .

 

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

 

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت .

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد .

رنج می باید برد .

دوست می باید داشت !

 

با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دل هامان را

                مالامال از یاری ، غمخواری

بسپاریم به هم

 

بسراییم به آواز بلند :

- شادی روی تو  !

                      ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

        عطر افشان

                   گلباران باد .

 

 

فریدون مشیری

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٥ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط سودابه نظرات () |

Design By : LoxTheme.com

bye>